امروز با مامان مجبور شدم به خاطر یه سری کارهای ادا.ری برم یه ا.د.ا.ره دو.لتی...به خاطر یه شماره که اشتباه شده بود..یه سری ادم ها اونجا هستن که با مامان رابطه صمیمانه دران..یعنی چند تاشون رو سالهاس میشناسه..مخصوصا یه خانومه هست که تقریبا همسنه خودشه و اونجا واسه خودش کسیه...امروز بر خلاف همیشه شلوغ بود..

خانوم دوست مامان از کنارم رد شد...رسیع شناختمش

من-لبخندسلام خانوم ایکس..حالتون چطوره؟..خوبید؟

خانوم ایکس نگاهی بر سر تا پای من انداخت..میدونستم منو میشناسه..اخه هر هفته تقریبا کار ما اونجا گیر بود..البته به غیر از چند ماهی که من در گیر دانشگاه و اینا  شدم...یا این که نیازی به مراجعه ما نبود..

خانوم ایکس...-ابرو

سلام خشکی کردو بعد هم راهش رو کشید و رفت..منم مات مونده بودم..تا مامان اومد..

-مامان-خانوم ایکس رو دید؟

من-اره اما مثل همیشه نبود..اخلاقش انگار عوض شده..سوال

مامان-نه ...تو بلد نیستی درست با مردم سلام  و احوالپرسی کنی؟ساکت


من-نه اتفاقا مثل این که ایشون شیشه خورده دارن نه منسوال

مامان -تو وقتی حتی توی تاکسی هم میشینی نمتونی درست با راننده احوالپرسی کنی؟عصبانی

مامان هم چه توقعی داره...توقع داره..من واسه یه کار اداری برم طرف روکماچ کنم ..بغلش کنم..خوب شاید خوشش نیاد..هر چی هم فکر کردم بد احوالپرسی نکرده مثل همیشه...نمیدونم تو این شهر مردم چه اخلاق گندی دارن که باید حتما باهاش رفیق بشن اونم از نوع فتابیرک حالا چه پاکبان باشه..چه رییس..تا شاید بهشون بر نخوره...بلاخره که من طریقه احوالپرسی رو توی ای شهر یاد نگرفتمن..اون هم بعد از این همه سالخندهفکر کنم توی همه شهرها مثل من احوالپرسی میکنن..

تا این که خانوم ایکس از مقابل مامان رد شد...بعد با صدای بلند رو به همه گفت

-چرا یان جا ایستادین...برید بیرون...برید بیرون بایستید..

ححالا خوبه خیلی ها جای پدربزرگش بودن...یعنی چی شدهسوال

مامان-نه ..این این طوری نبودتعجب..حتما خسته شده..خستگی بهش فشار اورده...تعجب

من-نه..یه چیز دیگه اس...

رفتیم طرف یه خانوم دیگه که باز هم از کسایی بود که مامان اون رو میشناخت...

خانوم ایکس به توان دو ..داشت با تلفن حرف میزد...

ایشون هم این جوری شدنقهر و رفتن...

تا یان که یکی گفت رییس که دیگه از بازنشستگی رو به فسیل بودن..و خودشون هم از چند تا اداره بازنشسته شده بودن...رفتن... ویه اقای دیگه از یه شهر دیگه رو به عنوان رییس اوردن اینجا...خانوم ایکس شده معاون..خانوم ایکس به توان دو هم شده زیردست ایشون..

حالا خوبه من خودم خانوم ایکس به توان دو رو میشناسم..ایشون با دیپلم یه راست و به صورت موشکی پشت میز نشستن...در کمال تعجب همگان که با فوق لیسانس و چهار بار تست دادن...فل شدن..

فقط این نیست..من نمیدونم این میز چی داره...توی دانشگاه بچه های که شاغل هستن یه کلاسی میذارن..بیا و ببین..من فلانم..من فلانم..شما هیچی بلد نیستید..چون من میگم درسته..من کار کردم..من اینم ..من اونم...حتی به استادها هم میپرن..

یه بار از یکیشون پرسیدم..چرا اومدی دانشگاه..

گفت من اصلا احتیاجی نداشتم بیام درس بخونم..اینا ..یعنی استادا در حد خودم هستن...هیپنوتیزمحتی به یکی از دختر ها گفته بودن تو هیچی بلد نیستی ..اون طفلک هم قهر کرده بو رفته بود..

بازم فقط اینا نیست..

دختر خاله خاله هفت خط یه کلاسی میذاره..هر روز کلی شیتان پیتان میکنه..کلی جلوی همه از خودش تعریف میکنه.حدس بزن کجا کار میکنه..

تو مغازه .مو.با.ی.ل فروشی  شاگرده...لوازم گوشی میفروشه..از این خرس ها هخست که اویزون میکنن به موبایل از اوناخندهیا حتی بقیشون..دختر دایی رو که دیدم گفت ما شرکت زدیم..گفتم به سلامتی..بعد دیدم داره با شلوارک راه میره..گفتم زا دایی بعیده..خود ش اون جوری ..اینم این جوری..

زن..دایی محترمه فرمودن.: رفتن سر کار باید به خودشون برسن..ابله

نمیدونم والا/.. این میز چه بلاها که سر ادم نمیاره..بابا همیشه میگفت اینا ظرفیت هیچی ندارن..یکی از دوستان رفته بو.د پیش یکی از استادی..کارش فوق العاده اس..

استاد هم گفته بوداین ایراد داره..

دختره هم گفته بود..ایرادش کجاس..

استاد هم وقتی نتونسته بود ایراد بگیره...برگه رو زا دست دختره کشیده بود پاره کرده بود..بهش گفته بود تو چرا نمیفهمی

خدایا ما رو از پشت میز نشستن معاف کن..یا حداقل اگه نشستیم..صندلی نداشته باشه..قهقهه

پ.ن.این خنده ها خنده های عصبی نبود..اشتباه نشه

پ.ن.نکنه یه روز هم خورشید عینک افتابی بذاره..وای چقدر زشته این خورشیده..تعجب