سلام ..خوبین؟ نمازو روزه هاتون قبول باشه

پست فبلی یعنی خندق بلا ..رو کلی نوشتم..یه وقت ناراحت نشین من خودمم همین طوری بودم..یعنی الان نیستم بچه که بودم.یادمه یه چادر رنگی داشتم که زرد و سب.ز بود..خیلی خوشگل بود الان دستم بگیرم اندازش تا ساعدمه..یعنی من این قدر کوچیک بودم..

البته خیلی هم تپل از این بچه ها هستن که میرن دو سایز بزرگتر براشون لباس میگیرن..


از اون مدل بچه ها بودم..همیشه هم تا پام تو یخچال بود..مامان میگفت چی میخوای دیگه..یخچال رو خوردی؟

چند وعده غذا میخوردم این قدر تپلی بودم..یادمه یه دوستی داشتم زهرا اسمش بود از خودم بزرگتر بود ..

میرفتیم خونشون باباش گیر میداد بیا ازتون عکس بگیرم..بعد منو میبرد این طرف واون طرف تا عکس بگیره کنار درخت..لب جوف و اینا..

خلاصه منو تصور کینین تپل از این گرد وقلمبه ای ها..موهای صاف ..صورت تپل..با یه عالمه لپ..شاید یه روز عکس بچگی هامو گذاشتم..

از بابای زهرا میترسیدم..همش میگفت میخورمممممممممممممت..

چشماش روهم درشت میکرد..خوب من که نمیدوسنتم از شدت ذوق میگه..هر وقت از دم خونشون رد میشدیم به مامان میگفتم از این جا نریم..اقای...منو میخوره.استرس.گنده گنده هم حرف میزدم..الان میفهمم چرا این حرف رو میزد..زهرا همش میگفت بیا بابام نمیخوردت..شوخی میکنه..من که باورم نمیشد..توی یکی از همین عکس ها من دارم در میرم..اقای..عکس گرفته از یه طرف هم زهرا داره منو میکشه

یادش به خیر بابا میخندید میگفت نترس دختر اقای..که کاریت نداره...میرفتم پیش بابا قایم میشدم..چه روزگاری بود

خلاصه هر شب من و زهرا چادرامون رو میپوشیدیم و با باباهامون میرفتیم مسجد..باباها مینشستن و ..من و زهرا میرفتیم تجسس سوراخ سمبه های مسجد..

مسجدشون خیلی قشنگ بود..گنبد نداشت ..سه تا مسجد بیشتر  نیست که بدون گنبده..اون موقع هم تازه ساخته شده بود..

چادر میپوشیدیم بدون روسری با دمپایی هایی که روش پاپیون بود..حوصلمونم سر میرفت اما خوب میارزید ..میدونین چرا؟

چون یه ساعت بعد میدونستم که الان موقشه..میرفتم پیش بابا مینشستم ..بابا میگفت الان میریم خسته شدی

-نه..بگو کبابا و کی میارن

بابا هم میخندید ..زهرا هم همش به باباش میگفت خوب گشنمونه دیگه

اون موقعمثل الان نبود.این همه تلوزیون برنامه نداشت ..فقط میدونستیم روزه یعنی اصلا نخوری ونیشخند..یا بلند شی صبح بخوری.خنده.گرچه من تا بوی غذا بهم میخورد میرفتم مینشستم پای سفره سحر.چشمک.مامان میگفت از سرو صدا بلند شدی منم میگفتم نه بوی غذا می اومدخوشمزه بلند شدم..شکمو بودیم دیگه.

بعد همون اقای معروف میاومدو من و زهرا شاد میشدیم..بابا ها حتی سهمشون رو هم یمدادن به ما

.چادرم رو هم در نمیاوردم تا خونه محکم میگرفتمش...فکر میکردم حتما بادی سرم باشه..حتی موقعی که با خواهری خاله بازی میکردیم..چه قدر دوران کودکی پاکه و شیرین..فقط الان حسرتش رو دارم..حسرت حتی یه ثانیه از اون موقع 

تا میرفتیم خونه..مامان میگفت قبول باشه..منو داشته باشین .ساندویچ کتلت به دست ..چادرم رو هم گرفتم..موهام هممه از زیر چادر بیرون.مامان هم میخواست از من چادر رو بگیره.خواهری با ما نمیاومد..

بابا هم میگفت این که نمیاد مسجد..خوب راست میگفت بنده خدا موقع نماز هم منو و زهرا الکی میرفتیم بالا و پایین.یه بچه سه چهار ساله اون زمان دیگه توقعی نداشتن با بچه های سه چهار ساله الان مقایسه نکنین

مامان میخندید به مامان زهرا میگفت به هوای کتلت میرن مسجد تازه یه سری دیگه هم بعدش میخوردم..افطار ..شام..تا صبح ...بعد شب تا صبح استراحت تا سحر...