این روزها حال خوبی ندارم..همه چی بهم ریخته..مخصوصا از بعد زا افطاری که برگزار کردیم..

فامیل های مامان همیشه توهیناشون رو در روئه..بعدم پشت سرت هر چی دسوت دارن میگن...نمیدونم کی از شر حرفاش,ن خلاص میشم..نمیدونم چه هیزم تری بهشون فروختم..یعنی این قدر از اذیت کردن من لذت میبرن..کاش این جا نبودم..

یه پست در موردشون نوشتم..میخواستم بذارم پشیمون شدم..

این وسط بیتفاوتی مامان...سادگیش..خیلی اذیتم میکنه..حس میکنم وقتی اونا حرف میزنن ..مامان اصلا نمیشنوه..یا نمیبنشون..کاش چشماش واقعا باز بشه و ببینه..یا گوشاش بشنوه..

یه جوری شدن این فامیلا..وقتی بینشونم حس میکنم برام کاملا غریبه ان..

دلم میخواد یه قیچی بزرگ داشتم و کاتشون میکرد..کات