بلاخره موهام رو کوتاه کردم..اصرار مامان بود اما خودم هم راغب بودم..خیلی ریزش داشت..

قبلا تو موهام خیلی عروف بود یادمه موهامو نچیدم تا پایین کمرم رسید ..رنگشم روشن وبد..خیلی دوستش داشتم..اما بعد که ناراحتی روحی گرفتم..موهام شروع کرد به ریزش..خیلی بد جور میریخت در حد شیمی درمانی..خیلی هم کم پشت شد..دیگه از اون به بعد فراموششون کردم.همیشه هم میبندمش..تا این که دیروز رفتم کوتاهش کردم...ارایشگره دوستمه..همش میگفت چه مدلبی منم گفتم هر چی زدی زدی..خنثی...تا نشستم یهو گفت وای چقدر لاغر شدی ..تو که این قدری نبودی..مگه چقدر مونده؟

منظورش درسم بود..تا کسی ازم میپرسه الکی میگم به خاطر درسامه ..اما خوب دیگه فکر کنم تابلو شدم ..درسها هر چقدر هم سخت باهش ادم رو این قدر نمیچزونه..عاشق ایینه ارایشگاه بودم..اما وقتی دیروز خودم رو توش دیدم ..همش سعی میکردم نگام بهش نیفته...اما ارایشگره اصلا تکون نخورده بود..خوش بحالش..

**************

یه پیشنهاد کار خوب دارم..اما نمیتونم قبول کنم..این همه این در و اون در زدم اخرش هم یکی اومد بهم گفت میای؟و...کارش کاریه که عاشقشم..خیلی دوستش دارم....فکر نمیکنم دیگه از این موقعیتها برام پیش بیاد....شرایط سختی داره..اول اینکه خیلی مسافتش دوره..سیزده چهارده ساعت از شهری که توش هستیم راهه تا اونجا!نود ونه درصد مطمئنم که دیگه همچین کاری گیرم نمیاد..خیلی سخته یه چیزی که دوستش داری تو موقعیتش باشی اما مجبور باشی قبول نکنی..یعنی یه شرایطی باشه که نتونی..منم خوش شانس!ناراحت..دم چشمه هم میرم باید افتابه ببرم

پ.ن.عروسی دعوتیم..تمایلی به رفتنش ندارم..شاید هم یکی از علتهاش همین اولیه که گفتم..یکی دیگه اش هم توی پستهای قبل گفتم

پ.ن.یه حس عجیبی دارم یان روزها..با خودم درگیرم..نمیدونم چرا..پاییز رو دوست دارم..اما همیشه از رفتن تابستون ناراحتم..

پ.ن.میدونم بعضیاتون مجبوری میاین اینجا..خیلی وقت بود که میخواستم اینو بنویسم..چه بخونین چه نخونین دوستتون درام..اصلا فکر کنین اینجا محلیه که من خودم رو توش تخلیه مکنم..پس ناراحت نمیشم اگه نظر نمیدین یا حتی سر سری میخونین..مطمئن باشین..

پ.ن.حس میکنم سالهاس نخوابیدم..خمیازه