دوست جون خیلی مهربونه..اینقدر هم دوستش دارم که نگو..مهبرون..دلش پاکه و صافه خداحفظش کنه..در خیلی از شرایطی که کسی بهم کمک نمیکرد همیشه کمکم بوده..دوستاش هم مثل خودش گلن....خیلیهاوشن رو دیگه افتخار اشنایی دارم

از همه مهمتر هی خانواده پر از مهر داره..یه مادربزرگ داره..یه تیکه جواهر...موهاش رو مصری میزنه..با دامن و بلوز شیک همیشه میاد تو سالن میشینه صدای تی وی رو هم کم میکنه تا من دوست جون درس بخونیم..

مادربزرگم رو خیلی دوست دارم اما حس میکنم اون زیاد منو دوست نداره..خیلی کم پیش میاد  که به یادم بیفته..راستش رفتارش هم طوریه که چی بگم..من به حساب پیری میذارم..مثلا شماهر تلفن همه رو حفظه ولی شماره ما رو الزایمر گرفته ..یا این که وقتی میریم خونشون تا دلت بخواد جلوی من زا نو های عزیز کرده اش میگه....مخوصا دختر مار هفت خط.. یادمه یه بار من رفتم حموم..شیر ابشون خراب بود..بعد که اومدم گفت تو خرابش کردی....یا اینکه ضبطش رو توش نوار گذاشتیم..گفت دوباره تو خرابش کردی البته ضبطش نمیخوند..یا این که به من میگفت ..همه مانتو میپوشن تو هم میپوشی.چه میدونم از این حرفا..حالم از همشون به هم میخوره..همشون بدن..بد بد..واقعا دلم ازشون پره...

از خاله ها..دایی ها البته به جز کوچیکه..عموهام که دیگه هیچی...البته اونم به جز دو تاشون ..عمه هام که چی بگم؟

برگشته زنیبکه به من میگه تو ماله یه خانواده از هم گسیخته ای..خیلی بدم اومد..خیلی..پسراش اومدن کلی عذرخواهی کردن..اما فایده نداشت..بهشون گفتم شما با اون فرق دارین...

یا زن دایم که دوست داره سر از کار همه در بیاره.یا داییم که میگه من خونتون نمیام..خونتون رو گم میکنم..خوبه خونه خودشون رو گم نمیکنه مرد پنجاه ساله..

چی بگم..از خونه دوست جون رففتیم خونه خالش..وای یه خاله داره..گل..همدیگه رو عزیزم..جون..فلان صدا یمکزنن..حتی پسراشون..حالا اگه پسرخاله ها ی من بودن.. خاله هام هزار تا فکر میکردن..

یا همین خاله هام بعد فوت بابا هر چی دلشون خواست بار من کردن..عموهام هم همین طور.وقتی واسه دوست جون تعریف کردم گفت تو چطوری تو این شرایط زندگی کردی...با همشون قطع رابطه کردم..هیچ کدومشون رو نیمخوام ببینم..بیخودی نیست که دوست جون ارامش داره تو زندگیش..دلم میخواد از این فک و فامیلا داشته باشم..چرا اخه خدا..به من دشمن دادی اونم این همه..