رفتم خونه دست جون..گفتم چه مامان بزرگ ماهی داره..قلب

مادربزرگ-شما چند تا بچه این؟

من-سه تا.

مادربزرگ-چقدر کمیدمتفکر

من-سوال

مادربزرگسوال-کلاس چندمی؟

-من-هنوز یه سال دیگه موندهمژه

مادربزرگسوال-اهان..اخرش چی  کاره میشی؟

-من-مهندس میشیم..چشمک

دوست جون میگفت مادربزرگش یکم الزایمر داره!

مادربزرگخمیازه-اهان..حتما وقتی درستون تموم بشه دست مهندسها رو از پشت میبندین

من-خنده

مادربزرگسوال-نمیشه دبیر بشی؟

من-.ناراحت.چرا ولی باید اول بریم شهرهای دیگه..کلی دنگ و فنگ دراه..تا اسم بنویسیم و اینا

مادربزرگخیال باطل-اهان..میدونی چیه؟ پارتی میخواد..تو رشته شما هم دست زیاد شده..اینه که بیکار میمونین

نتیجه: هیچ وقت هیچ مادربزرگی رو دست کم نگیر حتی اگه الزایمر داشته باشه..

ولی خیبلی دوستش دارم..قلبمادربزرگ خودم رو هم دوست دارم..خدا کنه متوجه بشهناراحت

××××××××××××

عاشق فیلم وضعیت سفیدم..سکانس ها فوق العاده.تیتراژش که ادم رو دیوونه میکنه..مخصوصا چیزهایی رو نوشن میده که بوی دوران ما رو میده..دهه شصت دوستت دارم..چقدر بچه های دهه شصت مظلوم و مهربونن..یه جورایی بین جنگ گیر کردن..افرین به خانواده نعمت..جالبه خیلی از اون اتفاقا رو حتی مامان اینا هم  انجتم دادن..مخصوصا وقتی جنگ باعث میشه از جنوب برن..مامان میگفت همین قدر اشفته بودیم...میگفت خونه عمه مامان پر زا فک و فامیل بوده..هر کدوم یه جا ساکن شده بودن..

اما چاکر بچه های دهه شصت تشویق