هر وقت میخوام برم بیرون...وقتی که خونمون مهمونه...میخواد با من بیاد...منم که دیگه....

این بار حاضر نشدم با خودم ببرمش...انداختمش گردن مامان اینا...هر چی هم میگفتمن دختر خوبیه ..چرا ...منم میگفتم تو مو میبینی .و من پیچش مو....نیشخند

درسته یکی یه دونه ای..درسته بعد از بیست  سال دنیا اومد..اما این که دلیل...

چند سال پیش وقتی با دختر خاله رفتم بیرون ....تا اخر عموم به خودم قول دادم..هرگز ..نیشخند.

دقیقا دوسال پیش بود..میخواستم واسه روز مادر برم خرید ...میخواستم مامان رو سورپرایز کنم....

دخترخالهاز خود راضی:منم بیام...

من تو دلم:ناراحت خوب حالا شاید خواستم یه چیزی بخرم تو نبینی...با یان حال دلم سوخت...لبخند

من:لبخند: باشه بیا

مامان ساکت: حواست باشه...این امانته....

خلاصه با هم راهی شدیم..هنوز از کوچه بیرون نرفته بودیم..که ایشون این جوری شدن...افسوس

دخترخالهافسوس: یه کمی صبر کن...نفسم در نمیاد...

من توی دلمنیشخند: اهان یادم نبود خانوم صد کیلو تشریف دارن....با این حال دلم سوخت..

من:لبخند باشه اروم تر میریم..

اخه خانوم تا سر کوچه هم با ماشین باباشون میرن...هنوز از شهرک بیرون رنفته بودیم و ساعت یازده بود...

با کلی زحمت ماشین گیرمون اومد و رفیتم بازار ...تو بازار یهو غیبش زد

دخترخاله: یاس شب بیا از این مغازه روسری بخریم....واسه مامان...

من:سوال خوب چرا نیمخری...

دخترخاله.: اخه پولم کمه.لبخند

من تو ی دلم: کلافهاخه دختر تو مگه ماهی پانصد هزار تومن از بابات پول توچیبی نمیگیری...اونم به نرخ دو سال پیش...تازه به جز پول لوازم ارایش و اینا که از بابات میکشی..منلبخند بازم دلم سوخت...باید قید خرید لباس واسه مامان رو میزدم....بله خانوم یه روسری خیلی خیلی گرون قیمت خردیداری کردند البته با پول بنده...واسه مامانشون...

یه وضعی بود هیپنوتیزم..بیا و ببین.کلافه.دختره یا حواسش به پسرا بود...سر به هوا راه میرفت..منم میترسیدم گم بشه...یا باید حواسم به این میبود ..که خانوم به قول مامان امانتین....هم این که خودش رو مینداخت جلو ماشین های در حال حرکت..استرس.بلاخره بعد از کلی گشتن...و البته حرص خوردن.اوه.یه روسری خوب واسه مامان پیدا کردم..البته با بودجه من سازگار وبد...بعد زا یان که خرید کردم..دیدم دوباره غیبش زدتعجب...بله خانوم در حال تماشای لباس بودند

دختر خالهمژه: یاس شب ...تازه یادم اومد مامان از این تا.پ ابی ها هم خیلی دوست داره

من...توی دلم کلافه.ناسلامتی من قرار بود فقط خرید کنم...سی کردم اروم بهش بگم..لبخند..چون میدونستم خیلی لوس تشریف دارهمتفکر

منلبخند: عزیزم...تو که خودت پولات تموم شده..این لباسه هم خیلی گرونه من این قدر پول همرام نیستلبخند

....برین ادامه مطلب


دختر خالهقهر

اه همین یکی رو کم داشتم..وقت تمام.اصلا به جهنم...

یاد حرف دادامش افتادم: من دیگه با این دختره بیرون نمیرم...عصبانیهمش کیفش رو میندازه وسط خیابون.عصبانی.بلند بلند تو خیابون شعر میخونه.عصبانی...میپره جلو ماشینها...عصبانی

خلاصه  با هر زحمتی که بود دختر خاله رو راضی کردم بر گردیم گرچه هنوز قیافش اینجوری بودقهر

وقتی رسیدیم خونه ..باید از یه خیاوبن عریض عبور میکردم..اخه خونه ما جوریه که از سر شهرک تا خیابون اصلی کلی راهه..من هر روز این مسیر رو میرم و میام...انگار قراره بری یه شهر دیگه...این خیابون عریض نه پل عابری داره...نه چراغ قرمزی و نه چیز دیگه ای ...ماشین ها هم به سرعت رد میشن...سالی بیست سی تا تصادف میشه..استرس

منلبخند: صبر کن یکیم خلوت بشه..بعد میریم..

تا به خودم اومد...با دختر خاله وسط خیابون بودیم..ماشین ها هم  هی بوق میزدن....با یه ترس عجیبی از بین ماشین ها عبور کردیم...داشتم از ترس سکته میزدم...خانوم دست منو کشید پرت شدیم وسط خیابوناسترس

خلاصه ننه

اروم اروم شروع به راه رفتن کردیم..که یه دفعه دختره خاله ایستاد....

دختر خالهافسوس: صبر کن.قهر..چقدر راه برمقهر ..خسته  شدم....قهر

منلبخند: خوب باشه..یه خورده میایستیم...بعد میریم..

دختر خالهقهر: من دیگه نمیتونم.قهر.هر وقتی با هر کسی میام بیرون باید برام یه چیزی بخره بخورمقهر..یه ابمیوه ای ...چیزی فکر نکنین من یه دختر بچه رو بردم همرام..نه ایشون بیست سالشونه

من توی دلمکلافه: خوب پس چرا اونجا نگفتی ..حالا که داریم میرسیم تازه یادت اومده....گرچه ..توی بازار هم خبری از اب میوه فروشی..اینا نبود...باید حتما از بازارمی اومدیم بیرون  تا من یه چیزی براش میخریدم

من سعی کردم ارامشم رو حفظ کنم: یکمی طاقت بیار الان میرسیم خونه

دختر خاله: قهر

من:خیله خوب..کلافه.بیا بریم فروشگاه سر خیابون برات یه چیزی بخرم..

با هر چی پول اضافه داشتم براش ابمیوه و این چیزها رو خریدم...

وقتی خورد...راه افتادیم...رسیدیم خونه...کادو رو به مامان دادم.ومامان همون جا بازش کردم و رفت جلو اینه تا امتحانش کنه..خاله هم کادوش رو باز کرده بود...رفتم صورتم رو بشورم شنیدم داشت به مامانش میگفت

-میخواستم برات تا.پ بخرم مژه..اما پول همرام نبود...اصلا هم نگفت از من پول گرفته...منم گفتم باهش حالا مهمونن و این حرفا..گرچه تا حالا هم به رو خودش نیاورده...یاس شب هم هیچی برام نخرید..منم بهش گفتم که عادت ندارم باید حتما باید اب میوه اینا برام بخره

خلاصه هر چی دوست داشت گفت...تعجبالبتنه یه چند تا چیزم گذاشت روشتعجبتازه مامانش روسری مامان رو دیده

مامان دختر خاله: چرا از این برام نخریدی...ناراحت

من تو دلم: خبر نداریدختر کل جیب منو خالی کرده واسه همین

مامان دختر خاله: این همه پول دادی واسه این..

چشمش دنبال روسری مامان بود

از اون طرف هم مامانم براق شد سمتمعصبانی: چرا واسش هیچی نخریدی؟

من: به خدا هیچی نگفت تا رسیدیم سر کوچه گفت/بعدام من تو بازار که یه فروشگاه اغذیه فروشی وجود نداره چه طوری براش اب میوه بخرم..

مامانمتفکر: راست میگی..خوب حالا هیچی نگو...اینا مهمانن

امسال هر کاری کرد نتونست با من بیاد..نیشخند.گرچه دلم خیلی سوخت..اما خوب فکرش رو که میکردم ...نه..نیشخند.نمیشه.نیشخند..حتی لحظه اخر که از مامان اینا جدا شدم  برم خرید بازم میخواستم بگم دختر خاله بیا بیریم...اما دیگه.نیشخندچشمک..

هنوز دوساعت نگذشته بود..که مامان زنگ زد رو گوشیم...

عصبانی-کجایی ..بیا بریم...

بعد هم من بهشون ملحق شدم...بله..قیافه مامان.و خواهری ...دیدنی بود...نیشخند

وقتی رسیدیم...خواهری گفت: اعصابم رو خورد کرد.عصبانی.با هم رفتیم مجتمع خرید.....بهش میگم بریم اینطرف بازار هم بگردیم نشسته کنار سکو رستوران میگه ..نه من عادت ندارم..مثلا امروز میرم فلان پاساز ..روز دیگه دوباره بابا میارم یه پاساز دیگه..خسته میشم....وای چقدر علاف شدیم و این حرفا    

مامان بهش میگه از د.ا.ن.ش. گ.اه چه خبر؟

دخترخااله: دیگه نمیرم...اخه وقتی کلاسهامون تموم میشه فیوز رو خاموش میکنن ..میرن...

تعجب

مامان:متفکر وا دختر..خوب معلومه دیگه پس  چی کار کن..ساعت ا.د.ا.ر.ی. تموم میشه دیگه...


 مامانش اینا که  اومدن به مامانش میگه..اخیش خوب شد تو اومدیقهر..داشتم میپوسیدم.قهر.بعد هم بلند میگه..میدونی که من عادت دارم برم بیرون..

متفکرخدا شاهده مامان همش درگیر این بود واسه بیرون رفتن...رو که نیست...

یا این که مامان اومده....سفره صبحونه رو پهن کنه..میگه خاله چقدر سر و صدا میکنیقهر..من عادت ندارم...قهر از خواب میپرم..اخه کدوم ادمی با صدای سفره پهن کردن بلند میشه.سوال بعد خودش بلند بلند میخنده..در حالی که داداش امتحان دارهتعجب .یا وقتی خانوم داره تی وی میبینه ما جرات نداریم با هم حرف بزنیم..چون قهر میکنه...غذا که میخوره وقتی تموم میشه میگه من عادت ندارم از این چیزها بخورم.قهر..قبلش هر چپی از میپرسی میگه اشکالی نداره...الان هم موقع خداحافظی به من میگه...

قهربرو لیف.و صابون و شامپوم رو برام بیار..منم دلم نمی امود دست بزنمکلافه...خیس بود..یه دستکش پوشیدم برداشتم...وقتی میریم خونشون..تا چشمش به دختر عمو...فک وفامیل باباش میفته دیگه روش رو میکنه اون طرف.قهر...انگار نه انگار ماهم مهمونیم...امروز خریدام رو گذاشتم ..تا خواهری و مامان ببینن...

دختر خالهمتفکر: رفتی خرید..تو. که.گفتی میری خیاباون .ا.ن.ق.ل.اب

مننیشخند : اره گفتم برم اون سمت یه خورده خرید کنم..نیشخند

مامانلبخند: خاله تو اگه میخواستی هم نیمتونستی باهاش بری...این یعنی(من)واسه خرید صد جا میرهنیشخند

دوباره قیافش این طوری شدقهر..و.لی مننیشخند