اومده میگه دختر برادر شوهرم واسش یه خواستگار خوب پیدا شدهعینک میگه نمیدونی چه خانواده ای هستن پولدار...پسر کارمند فلان و. ز. ا.ر.ت و...این حرفا...وای یه خونه فلان جا دارن..وضع مالیشون توپه...یکی از دوستان معرفی کرده...


میگیم مبارک باهش..میگه نه..کسی که معرفی کرده..هم عروسم رو میشناسه..گفته این مادرش خوب نیست...به نظر شما ما بیایم جلو یا نه...

بعد یه دفعه فیگور میگره.عینک..گفته ما اگه بیایم ...جوابتون چیه..؟(منظورش دختر خودشه)

میگه منم گفتم باید بینیم نظرتون چیه...به دخرتم گفتم گفته نه بابا شوهر میخوام چی کار..

همش میگهخ خانوادهی خوبین...خانواده خوبین...خوبه من میشناسمش معنی خوبی رو از نظر اونا میدونم چیه...نه دختره پسره رو دیده..نه پسره دختره رو...فقط دو تا خانواده واسه هم حرف زدن..یعنی پدرو مادرها....

میگه ...خیلی خوبن..بر میگرده طرف من میگه..خانوادشون این قدر پولدارن..این قدر پولدارن...که نگو....

ملاکشون واسه خوب دیدن دیگران ...میزان حساب مالیشونه...هر وقت میگن طرف خوبه..فکرم میره سمت خونه...ماشین ..ویلا.....

بعد دوباره فیگور میگیره..خانومه گفته... وای زن برادرت خیلی خوبه....میشه بیایم واسه دخترش..

اهان..مشغول تلفنحالا فهمیدم..این همه گفت که بگه من خوبم..زن برادر شوهرم الس...و...

بعد اون وقت میگن خوب..حالا هی راه به راه برو اسمت رو بنویس واسه ح ج ...

پن.این نوشته در مورد مادر دختر صد کیلویی میباشد

پن.حالا نمیدونم چرا وقتی منو میبینه یادش میفته از خواستگارهای دخترش تعریف کنهمتفکر