آن شب که ابوتراب با قلب حزین

بسپرد تن ام ابیها به زمین


دانی که چرا خاک زدستش افشاند


یعنی که تمام هستی ام بود همین!


ادامه مطلب

یه پسر کوچولوئه شش ماهه توی فامیلمون بود...پسر خوشگلی بود...یه روز مامانش بردش حمام...بعد زا چند دقیقه دست پسره شل شد و افتاد...رفتن دکتر گفت بیماری ژنتیکی داره..کم کم بدنش فلج شد..فقط یه انگشتش رو میتونست بالا و پایین ببره...میگفتن حتی گریه هم نمیکنه..کلا بچه صبوری بود..

تا این که فوت کرد..متاسفانه..چند شب بعد یکی از خانوم های فامیل خوابش رو میبینه...میگفت حرف میزده...خانومه گفته کجا میخوای بری ..اونم گفته میرم پیش فاطمه...

اسم مادربزرگش فقاطمه اس...این اوخر خیلی تر و خشکش میکرد..خوب یه نوه بود..

خانوم فامیل هم گفته مامان بزرگت این جاس..اونم گفته نه این فاطمه نه...اون فاطمه...