شب خواب عجیبی میبینم...خواب میبینم که یه نینی کوچولو دارم که لباس سر هم سفید پوشیده ..خیلی خوشگله...همش هم بغلمه...یه حس نزدیکی خاصی بهش دارم وقتی نگاش میکنم....انگار خودم مامانم... یه دفعه نمیدونم چی میشه یکی میخواد بیاد تو خونه...بچه رو از ترس میذارم تو کیفم....طرف که میره..یه دفعه یادم میاد که  بچه تو کیفمه...عجیب تر این که من با لبسا مدرسه نشسته بودم..کیفم هم کیف دوران دانشگاهمه...

در کیف روب از میکنم...بچهه به زحمت نفس میکشه..مییترسم..میرم دم در ...بچه دیگه سرش برگشته...کبود شده...میزنم بهش...گریه میکنم ضجه یمزنم..هیشکی نیست...یه دفعه بچهه سرش رو میاره بالا...نگاش میکنم ..انگار یکی شدیم...نگام میکنه....لبخند میزنه...صورتش سفید میشه...بعد همه جا سفید میشه...از خواب میپرم..ساعت چهاره...تازه یادم میاد که وقتی چهرهاش عوض شد ..چهره خودم بود...یاد عکس بچگی هام میفتم...خودم بودم...

با یه استاد سر جنگ دارم..از من خوشش نمیاد...حتی اگه حذف کنم...یا فل بشکم..اون قدر برام اهمیت نداره..که با بد دهنی باهام حرف میزنه...

راه یمرم تو اتاق..همش بابا میاد پیش چشممم.با همون لباس فیروزه ای خوشگلش...چ5قدر دلم براش تنگ شده...

میرم پیش دوستم هول هولکی...گوشیم رو برای اولسن بار جا میذارم....نمیدونم چم شده...میخوام برم دانشگاه...

 


کیف بیرونیم رو همراه کیف دانشگاهم میارم...

از دوستم میشنوم یکیک از دوستای دوره دانشگاهم که درسش تموم شده..تشادف کرده و بچه اش سقط شده...تلفن زنگ یمخوره ..یکیک از اشناها که عروسیش 27 خرداد بوده..سر کار قلبش ایستاده...

میام نت...شوهر بهاررفته...میرم دانشگاه...دل پیچه میگیرم....

و در کمال ناباوری....یه دفعه تلفن زنگ میخوره..از اشتراک اینترنت سکه بهار ازادی برندا میشیم...