امروز خسته و کوفته از دانشگاه...یه موردی برام پیش اومد که جالب بود...


کلی امروز وسایل همرام بود..یه فولدر بزرگ هم روی زمین گذاشته بودم..بقیه اش هم توی دستم بود...

توی یکی از ایستگاه هایی که ایستاد....نا خود اگاه توجهم جلب شد به یه دختر...

البته دختره کمی متفاوت بود...مثل این بود که یه اقا مانتو و شلوار بپوشه...البته طوری ایستاده بود که پشتش به من بود...موهای های لایت شده اش که خیلی خوشگل بودن رو به طرز زیبایی درست کرده بود....

وقتی برگشت ...راستش ...چهره مردونه اش از پشت ابروهای نازکی که رنگ کرده بود...صورت تمیز و سفیدش پیدا بود..اما باز هم انگار به اجبار نمایش داده شده بود...

یه اقا جوون هم قسمات اقایون ایستاده بود...با ایما و شااره بهش میگفت برو دیگه..برو بشین..اما خانومه انگار ناراحت بود....البته جای نشستن هم نبود..اما مثل این که خانوم اصرار داشت بره پیش اقاهه بشینه چون داشت دنباله یه در یا چیزی که باعث بشه بره طرف مردها میگشت....

یه جوری با دلخوری ایستاد...خوشم نمیاد تو صورت مردم دقیق بشم...اما خوب ناحخود اگاه چشممم میفتاد بهش...دقیق جلوی من ایستاده بود...

مرتب هخم نگاهی به قسمت مردها مینداخت..مثل این که میترسید گم بشه...کسی که کنار من نشسته بود پیاده شد...و من هنوز توی فکر بودم که صندلی از وزن خانومه جا به جا شد...برگشتم دیدم کنارم نشسته....انگار یه اقا کنارم نشسته بود...یه خورده هم انگار عصبی بود...طفلک حواسش نبود..پا خورد به فولدر ..البته قبل از این که بیفته من و خانومه گرفتیمش...برگشت طرفم ..که با صداغی مردونه..البته مهربونی گفت

--ببخشید خانوم...

دلم براش سوخت...فولدر رو درست کردم..گفتم خواهش میکنم..هنوزم توی فکر بودم...با خودم میگفتم...نه خوب خیلی زا دختر ها اندام درشتی دارن...خیلی از دختر ها صداشون...نه شایدم من اشتباه شنیدم..توی همن فکر ها بودم که بلند شد..یه پیرزن ایستاده بود تو پله ها..دوباره صدای مردونه ای گفت

-خانوم بفرمایید این جا بشینید...

خانومه هم گفت: خیلی ممنون خانوم...

بعد دوباره ایستاد کنار میله ها و داشت قسمت اقایون  رو نگاه میکرد....

سرسری به حرف های پیرزنی که میگفت چرا این طوری میره ..چرا ترمز میکنه

پیرزنه ایستگاه بعدی پیاده شد...دوباره خانمه نشست جفتم..این بار با موبایلش تماس گرفت..باز هم صدای مردونه

سلام...مامان..من با ...رفتیم...جور نشد...حالا بازهم میخوایم بریم دنبال کار..ما که نمیتونیم بی کار بمونیم....این دفعه دختری که مقابل ما ایستاده بود به صدای مردونه زل زده بود...

یه دفعه چشمم به دستاش افتاد...دستای مردونه ...دیگه کاملا مشخص بود...مچ دست ها...البته کاملا تمیز بودن...و حلقه...یه حلقه باریک...این دفعه اقایی که با صدای مردونه هم بود مشخص بود...نتشسته بود رو صندلی...چهار چشمی مواظب خانومه بود...حلقه...حلقه ها ست بودن.....

بعد اقا اشاره کرد بهش...و صدای مردونه هم بلند شد...با نگرانی به اقا نگاه میکرد..هر دو پیاده شدن..وقتی از پنجره دیدمشون مثل این بود که یه اقا با یه اقای دیگه که البته مانتو پوشیده بود....خانومه با ترس کنار اون اقا راه میرفت...

بیشتر اقایون رو این طوری دیده بودم....به نظرم دختر خیلی مهربونی اومد...ازش خیلی خوشم اومد...بدون اغراق

به نظرم این خانوم هیچ فرقی با بقیه نداشت و نداره....فقط یه خورده متفاوت بود همین...