دیگه نمی دونم چی کار کنم...؟


بعضی اوقات با خودم میگم کاش خیلی از مسائل رو با مامان در میون نمیذاشتم..

البته تجربه بهم ثابت کرده نگم بهتره..نمونه اش همین دیروز...در مورد تاریخ امتحانات از بچه خواهرش میپرسید...

خودش میدونه من خوشم نمیاد کسی توی فامیل از کوچک ترین مسائل من باخبر باشه...

مادر من خیلی ساده اس...زود به حرف همه توجه میکنه..الی من...هر چی میگم..میگه نه

تازگی ها نمیدونم چی شده..صبح داداش رو از خواب بیدار میکرد...طبق معمول با قربون صدقه...نه این که من حسودیم بشه..نه...فقط همین طوری گفتم

چه قربون صدقه ای میری...یعنی یه جوری با ذوق گفتم...اونوقت براق شد سمتم..تو بدی واسه همین من این طوری صات نمیکنم

والا تا اونجایی که من یادمه مامان سالی یه بار یه طلایی یه چیزی بهم میگفت که اونم حالا ول شده...

گاهی اوقات فکر میکنم دیگه دارم زیادی احترام میذارم...

حتی وقتی بچه های خواهرو برادرش هر چی دوست دارن میگن...سکوت میکنه..وقتی هم میگم چرا چیزی بهشون نمیگی ..میگه تو مشکل داری باهاشون..اونا که هیچی نمیگن!

یا تازگی ها هر وقت در مورد چیزی حرف میزنم ..ربطش میده به ازدواج..یا وقتی میخواد از یه نفر تعریف کنه..مثلا میگه پسر فلانی..سریع میگه ماشینش اینه...خونه اش فلان جاس...میترسم بشه مثل خواهر ها و برادئرهاش همه زندگی رو فقط پول میبینن..

خسته شدم دیگه...

این روزها حس میکنم چه قدر به بابا احتیاج دارم..کاش این جا بود...

پ.ن.خواهری دنبال خونه اس صابخونه گفته مهلتشون تموم شده...شاید علت حرف های مامان این باشه...چون گاهی اوقات میگه اگه ..شوهر خواهری خونه دشغات...این بچه اواره نمیشد..از این حرفای مسخره

پ ن.دایی و خاله ها با هم اشتی کردن...عجیبه...باید یا منتظر یه جنگ جهانی دیگه باشم..یا این که نقشه ای دارن..خدا به خیر بگذرونه...