امروز یکی از همکارهای بابا اومد خونمون...خانومش هم بود..چند ساله سرطان داره..البته الان خوب شده...حس کردم عمویم رو دیدم...کسی که سال ها ندیده بودمش...حتی این قدر که با این اقا راحتیم با عمو راحت نیستیم...خیلی به بابا کمک میکرد...بابا همیشه میگفت برادرمه...ادم خوش اخلاقیه..و فوق العاده ابتودیت...

همش میگفت اگه منو ندیدی با فیس بوک بیا بالاخنده

برعکس...عموم رو چند سالیه ندیدم....هر وقت هم دیدمش بهم میگفت..مدرسه اتون..فلان جاست هنوز؟(خدا رو شکر ..که نمیبینمش..خیلی بدی کرده بهم)

هنوز نمیدونه ..من چندین ساله مدرسه نمیرم..اخرین بار که اینو گفت دختر عموها وسر عموهام پقی زدن زیر خنده...

واقعا راست میگن که:

دو چیز از یاد ادما نمیره:
1_دوستایه خوب
2_روزایه خوب
یه چیز از دل ادما بیرون نمیره:
روزایه خوبی که با دوستایه خوب گذشت

 

پ.ن.این اقای دوست همیشه به ما اس ام اس میده..

پ.ن. فاصله ی خونه ما تا خونه عموم فقط یک کوچه اس...

پ.این عکس شباهت عجیبی به خواهریم داره..حتی یه فیگور این شکلی هم با لباس عروسش گرفتهتعجب

blbkmyqfgg31z7kh1dx.jpg