وقتی برگ های تقویم من زرد شد

توی این یک ماه نمیدونم چندمین مراسمی بود که برگزار شد..به وقول مامان چهلم این میشه فلان..چهلم اونم میشه یک ماه دیگه..سال این میشه..

چقدر زود گذشت..روزی که بعد از اون تقویم زندگی من زرد شد..بابا به همین راحتی رفت...حتی از یاد اوری اون صحنه ها بیزارم..از ماهی که عجیب بین زمستون و پاییزه..سرماش بد جور اذیت میکنه...

بعد زا بابا نوبت مامان بزرگ بود که طاقت نیاورد...چهلم بابا..اونم رفت..بیچاره عمه هام ..مادر و برادرشون رو با هم از دست دادن...

بدم میاد از روزی که از مدرسه اومدم خونه..خانوم همسایه جلوم رو گرفت

 از لحظه ای که داشت نماز میخوند..خواهری گفت من میدونم بابا رفته..اینا میخوان به ما نگن..وقتی سلامشو داد خیل راحت گفت اره..هممون میریم...فکر کرد منم همسن خودشم..میتونم بفهمم هممون میریم یعنی چی ..اونم کسی که تا شصت سالگی هم مادرشو و داشت  هم پدرش..

از کفش های قطار شده دم خونه..

از این که من لباس مشکی نداشتم بپوشم..و خاله براش عجیب بود..

از این که خونه به ظاهر خلوت ما پر از ادم بود.خونه ما همیشه پر از دوست بود..دوستای بابا..که هنوزم دوستن...نه مثل فامیل...که دلم میخواست همشون رو از خونه بندازم بیرون.....ولی نمیتونستم..

از اون پنج شنبه بارونی ...از ماه رمضانی که نفهمیدیم چطوری گذشت..

از گریه های داداشم که خیلی خیلی کوچیک بود هنوز معنی هیچ چیز رو نمیدونست..

چقدر غریبه دور و برمون بود..مامان که بیهوش بود..چقدر دوست داشتم  دهن خانوم همسایه رو پر از خون کنم وقتی گفت..راحت شد..

نمیخواستم ننویسم..اما نوشتم..

همه میگفتن عادت میکنی...اما جنگیدم..با خودم..با خیلی چیزها...معنی عادت میکنی همین بود..هیچ کس مقصر نیست...منم عادت کردم..به خیلی چیزها دل خوش باشم..

منی که از عمد روی خودم پتو نمینداختم تا پدرم نصفه شب بیاد پتوم رو درست کنه..منی که حتی موقع نگاه کردن تلوزیون بر میگشتم نگاش میکردم..حتی گاهی اوقات وقتی خواب بود...نمیدوسنتم واسه چیه..اما الان که که کنارمه واسه همیشه میدونم....

 

تقویم من زرد زرد شد...خیلی راحت...توی لحظه هایی پا گذشاتم که دور نا دورم خالی بود..مثل ادمی که نقطه به نقطه برذاش مسیر رو مشخص کنن..بعد گام بعدی.مثل یه بازی بچه گانه...بگن حال برو رو خونه بعدی..

خیلی طول کشید تا  بخوام بفهمم کی مقصر بود..جن.گ...ن.فت..شی.میا..ی.ی..کار.گر.ها..کا.رخونه...اعصاب...چی..هنوزم نفهمیدم..

اذر رو دوست ندارم...

/ 2 نظر / 6 بازدید
بانو

خدا رحمتشون کنه... [ناراحت]

آنابنا

هیچ کس نمی تونه درک کنه.کاش پرخون می کردی دهن خانوم همسایه رو!