مراسم

سلام...امروز مراسم خانوم فامیل مامان اینا بود..چون دخترش با مامان نسبت نزدیک داره این جا گرفتن..

تو مراسم خیلی خودم رو گرفتم که گریه نکنم..مامان زاش قول گرفته بود..طفلک تازه از بیمارستان اومده بود...یه دونه اس...

خدا بیامرز زن خوبی بود..زن شاد مهربون..وقتی من میخواستم دنیا بیام..مامان خونشون بوده..یعنی اونجا مامان دردش میگیره ..شوهر خانومه مامان رو میبره بیمارستان..تا یه مدت هم مامان رو نگه میداره...اما چون من مریض میمش مجبور میشن ببرنم مرکز تا درمان بشم...

خیلی خانوم خوبی بود...خشو اشتها بود..همیشه یه جوری غذا میخورد ادم فکر میکرد اون چیزی که داره میخوره تو بشقاب بقیه نیست..یادمه یه بار با هم همسفر بودیم ..بچه که بودم خیلی چاقالو بودم..لباسام دو سایز بزرگتر از خودم بود..همش بهمامان میگفتم مامان من گشنمه..

خانومه بیدار شد گفت...برو بخواب..ساعت دو شبه..

گفتم من گشنمه

گفت تو چقدر چیز میز میخوریقلب

منم گفتم تو گامبالویی همه چیز رو قورت یمدی من که چیزی نخوردم

کلی خندید همیهش می اومد خونمون میگفت میخوام تو بهم بگی گامبالو..کلی کیف میکرد...همیهش میگفت دلم میخواد شما به ارزوهاتون برسین بگم..ببینین..اینا بچه های منن..دکتر شدن..مهندس شدن.....

اخرین بار که اومد بهم گفت ایشالا یبام عروسیت....مثل مادر شوهر خواهری...اونم همینو گفت...

امروز تو مراسم فامیلاش به جوری بودن..خانوادش گفته بودن ما براش مراسم نمیگیریم..دخترش هم گفته بود..من تو این شهر غریبم...خودشو زده بود کارش به بیمارستان رسیده بود..

خفه شدیم از دود سیگار...باعث افتخارشونه که همشون سیگارین...سبز

من همش به دختر خاله میگفتم تو رو خدا پنجره رو باز کن..یکیشون اومد تو اشپزخونه من و مامان تنها بودیم...

خانومه گفت اجازه هست همین جا بکشم..

مامان فوری گفت نه

خانومه هم با کمال پر رویی روش رو کرد طرف مامان

ایشالا یه داماد سیگاری گیرت بیاد

میخکوب شدم..مامان هم به جای این که بگه خدا نکنه و اینا گفت خفش میکنم..

دیگه دشاتم میترکسیدم..یاد کسی افتادم که دوستش دارم..که چقدر مهربون و پاکه...

بغض گلوم رو گرفته بود..

اصلا این جماعت چرا با من بدن...

اندکی ابر میخواهم...تا قطره قطره اشک هایم را در ان بکارم..و وقت درو زیر ضربات شلاق گونه اش بیرحمانه تنبیه شوم...چرا که گمان میکردم ارامش من نزدیک است..و این در دنیای من گناهیست نابخشودنی

موقع خداحافظی هم همش به من میگفتن ایشالا عروسی داداشت...همیهش البته هیمن طورن..یا وقتی مامان به یکیشون که میگفت دختراتون رو ببینم..مامان به من و خواری اشاره کرد..زنه با خواهر یسلام علیک کرد به من که رسید راهشو کشید و رفت...

بیچاره اون خدا بیامرز حق داشت..قبل از فوتش به دخترش گفته بود..تو یه دونه ای ..کسی رو هم نداری..پس گریه نکن..خودتم نزن...

اخرین بار که اومده بود خونمون گفت...من به خاطر خانوادم نمیام ..اگه بیام فقط به خاطر شماهاس...کاش بود و میدید که همه دوستا و فامیل های دورش..همه کسایی که به قول خودش هیچ نسبتی نداشتن باهاش ..از همه جای ایران اومده بودن تا تو مراسمش شرکت کنن..حتی وقتی هب دختر سه ساله دیده بود باباش داره در مورد این خانوم با دخترش صحبت میکنه تا از وضعیتش با خبر بشه.(البته خانومه توکما بود)..دختر بچهه گفته بودبابا به حاج خانوم بگو واسه من دعا کنه..من خیلی دوستش دارم..اکثر کسایی که گریه میکردن...همه زیر بیست سال بودن...

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
عسل

[لبخند] ایشالله که جسم و روحت با هم بهش برسن:)[گل]