عینک...

بجه ها هم کلی خندیدن..اخه اب و هوای اینجا یه جوریه....منم علتش رو گفتم..

اما خدا رو شکر تیکه نمینداختن.البته چند تاییشون چند تا چیز پروندن...اما من بی خیال شدم...

پریروز رفتم چشم پزشکی...خیلی وقت بود سر درد داشتم...شماره چشمم شده بود سه...

دکتره هم میگفت مشخصه...میگفت بایسد بیرون زا خونه هم عینک بزنم ..حتی به جای عینک افتابی...نگران

اما یه اتفاق جالب افتاد...وقتی پشت دستگاه نشستم...این قدر اعصابم خورد بود که پلکم میپرید...دکتره خنده شا گرفته بود...میگفت چقدر پلک میزنی..هر چی هخم میگفتم..بابا من دست خودم نیست...

یه خروار کار ریخته بود سرم...خانوم دکتر هم ساعت نه تشریفاوردن ..در واقع قرار بود ساعت 5 بیان...

وقتی نشستم جلوی تابلوی..از یان طرف..از او.ن طرف..عینکه می اومد پایین..واسه خودم طبیعی بود...اما دکتره واسش عجیب بد...همش میگفت چرا عینک رو بینیت نمی ایسته...

دوباره درستش میکرد میفتاد پایین...

بعد گفت اصلا بیا عینک خودت رو بزن..عینک خودم رو زدم..بازم افتاد پایین

دیگه دکتره این جوری شده بودخنده

بعدش گفت: بینیت کوچیکه عینک روش نمیایسته...خنده

راستش خودم هم تا به حال علتش رو کشف نکرده بودم.آخ.اخه بینیم...پل نداره...واسه همین نمیایسته...

الان هم یه عینکی به من داده...بازم از روی بینیم میفته...اما پشت گوشم رو بد جوری اذیت میکنه.

پ ن.خدا جون مرسی که کمکم کردی...ایشالا بونم جبران کنم.

پ شما مسابقه دنس استار رو میبینید...به قول این بفرمایید شامی ها..فیورت منه...

من زا رقص این دختره نلی خیلی خوشم اومد...هر زا گاهی پلیش میکنم...

 

/ 0 نظر / 6 بازدید