یه موضوع بی اهمیت

وارد بیست و چهار سالگی شدم..بعضیها هم میگن بیست و پنج..ولی هر چی حساب میکنم همون بیتس و چهاره..رو چه حسابی میگن بیست و پنج نمیدوم..حالا واسه من فرقی نمیکنه چه بیتس و چهار چه بیست و پنج چه سی

هیچ وقت تولد رو دوست نداشتم..همه میدونن بر عکس خواهری که عشق جشن تولده..به قول دوستش هر جا باشه تولدش رو میگیره...

عاشق روزیام که به دنیا اومدم..اما دوست ندارم برام جشن بگیرن..همیشه یه حس بد دارم...

به هر حال روز تولدم دانشگاه بودم..خاله زنگ زد و تبریک گفت..پسرخاله که مثل برادرمه اولین نفر بود اس ام.اس داد..بعدش هم دختر خاله کوچیکه که خیلی مهروبنه..

ساعت هفت که رسیدم خونه داشتم بیهوش میشدم..خیلی دوست داشتم برم تولد دوست جون..خیلی ..مامان گفت خاله خانوم میخواد  بیاد..چشمام دیگه باز نیمشد..گفته بودن زود میرن اما تا دیر وقت بودن..فرئدا کلاس داشتم..انگار نه انگلار..حالا دخترشون یه کلاس زبان داشته باشه یه نفر مزاحمشون نمیشه..اما من..

مامان هم همش میگفت اومدن وساه تولدت...منم تو دلم میگفتم..اذیتم نکنن..من هیچی نمی خوام..

این روزا حس میکنم همه شمشیرشون رو از پشت بستن واسه من..دوست دارم برم یه جای دور..یه جای خیلی دور...اونوقت نیم ساعت راحت بخوابم..همین

/ 2 نظر / 10 بازدید
بانو

تولدت مبارک عزیزم... چرا روز تولد که خیلی خوبه... من و خواهرم همیشه روز تولدمون رو جشن می گرفتیم.. ایشالله همیشه شاد باشی...

همخونه دات کام

------------------------------ پورتال همخونه دات کام افتتاح شد ------------------------------ همخونه دات کام اولین و تنها وب سایت جستجوی خانه دانشجویی در ایران لطفا برای حمایت از همخونه دات کام به ما لینک دهید.