حتما یه صحنه از فلیم معروف اشک ها و لبخندا رو یادتونه..

شهره لر.ستانی نشسته داره با پسرش مشورت میکنه..

بر.زو ارجمن.د هم داره سیب زمینی میخوره..

لر.س.تانی:این چیه تو دستت

ار.جمند: سیب زمینی

لر.ستا.نی: د..نه..د..تو باید الان تو دستت باشه..نه سیب زمینی..

امشب همش به این جمله فکر کردم...کاش واسه کار کردن یه سرمایه کوچیک هم لازم نبود..یعنی این قدر کار بود...که مجبور نبودی..دستت رو جلو این اون واسه..ضم.انت دراز کنی..اونم فامیل..که ..........

/ 1 نظر / 6 بازدید
بانو

چی شده عزیزم.. چر ناراحتی... ایشالله مشکلت زودتر حل بشه..