بدون عنوان

دیروز رفتم تو فی.سبو.ک.یکی از همکارهای بابا عکسشو زده بود تو صفحه اش

دلم گرفت...چقدر جاش خالیه...با همون پلیور مشکی توی کارخونه...کنار دوستالش ایستاده بود.. بیا همون لبخند دلنشین کنار کسایی که حالا خیلی هاشون نیستن...جاشون خالیه...

جالب ود زیر عکس دختر و پسر هیا همکارهای بابا از بابا نشوته بودن..کسایی که اون موقع فکر کنم هفت هست سال بیشتر ندشاتن..مخصوصا یکیشون که خیلی فوضول بود. زیر عکس بابا کلی نوشته بود...همیشه توپشو مینداهت تو خونه...توپش میافتاد رو گل هایی که بابا کاشته بود..بابا هم با خنده بهش میگفت ..هیچی بهت نمیگیم..بیا..

پسره خیلی فوضول بود..تونوقت می اومد پیش بابا با ترس..

بابا هم میخندید..میگفت میرم حساب باباتو میرسم...چقدر جاش خالیه..چقدر الین روزهابه وجودش احتیاج دارم..کاش هیچ وقت این طور نمیشد..کاش

/ 1 نظر / 8 بازدید
بانو

خدا پدرت رو رحمت کنه...