کات

 

 

 

این روزها حال خوبی ندارم..همه چی بهم ریخته..مخصوصا از بعد زا افطاری که برگزار کردیم..

فامیل های مامان همیشه توهیناشون رو در روئه..بعدم پشت سرت هر چی دسوت دارن میگن...نمیدونم کی از شر حرفاش,ن خلاص میشم..نمیدونم چه هیزم تری بهشون فروختم..یعنی این قدر از اذیت کردن من لذت میبرن..کاش این جا نبودم..

یه پست در موردشون نوشتم..میخواستم بذارم پشیمون شدم..

این وسط بیتفاوتی مامان...سادگیش..خیلی اذیتم میکنه..حس میکنم وقتی اونا حرف میزنن ..مامان اصلا نمیشنوه..یا نمیبنشون..کاش چشماش واقعا باز بشه و ببینه..یا گوشاش بشنوه..

یه جوری شدن این فامیلا..وقتی بینشونم حس میکنم برام کاملا غریبه ان..

دلم میخواد یه قیچی بزرگ داشتم و کاتشون میکرد..کات

/ 3 نظر / 8 بازدید
بانو

کاش یه مقدار درکشون بالا بود... [ناراحت]

شهربرفی

سلام . مهم نیست اونا چی میگن . بذار انقدر بگن تا خسته شن . مهم خود تویی که بی تفاوت از کنار اونا بگذری و سعی کنی روحت رو بزرگ کنی . آدمایی که گذشت دارن آدم هایی هستن که روح بزرگی دارن . ماهم از این آدما تو فامیل داریم اما من در جواب همه ی اراجیف هاش بهش لبخند میزنم و اون دیگه نمیدونه که چی باید بگه .اونها اگه عقل کاملی داشتند این حرف ها رو نمی زند از آدم بی عقل هم که انتظاری نمی ره .تو از نظر روحی با اونا کاتی عزیزم پس بخند چون اینطوری خیلی زیبایی و همین قشنگه .همین...[ماچ][لبخند][گل]