خندق بلا

دایی تعریف میکرد تو عزاداری مادر خانومش

جلوی همه بستنی میگیره...چون هوا گرم بوده به جای چایی بستنی میدادن...

توی شهری که رفته بودن مردم عادت دارن وقتی بهشون میوه ای چیزی واسه خیرات میدن بعد از عرض تسلیت میرن خونشون..و یه سری دیگه میان...

سری دوم رو دوباره یمدن تا دایی بچرخونه...تموم که میشه دایی حس میکنه..به یه نفر دو بار داده..اما  بیخیال میشه..

مجدادا سری سوم بستنی رو میدن میبره..وقتی تموم میشه دایی چهره یه نفر به نظرش اشنا میاد بازم بیخیال میشه..فکر میکنه به خاطر این که چند شب تا صبح مشغول غذا درست کردن و کارها ی مراسم بودن  به مغزش فشار اومده..

سری بعد هم دایی بستنی میبره..این دفعه میبینه یه اقای این جوری چهل پنجاه سالیش بوده..منتظره بستنیه..دایی میگه من شما بستنی دادم ..یارو هم بازم این جوری بوده...

بعد دایی از فامیلهای که دم در مسجد ایستاده بودن میپرسه..اونا هم میگن این اقاهه بعد زا این که خیرات رو پخش کردیم تسلیت گفت و رفت...یکیشون هم میگه چند بار اومد تسلیت گفت و رفت...کاشف به عمل میاد بله..یارو بستنی رو میخورده..تسلیت میگفته و دوباره می اومده داخل تا بستنی رو بدن بعد دوباره بره...

گزینه یک.ایا این اقا واقعا گرسنه بوده؟

گزینه دو.این اقا عاشق بستنی بوده؟

گزینه 3.بستنی گرونه

گزینه چهار.این اقا در جستجوی مادر بوده؟

×××××××××××××

یکی دو ماه پیش مولودی داشتیم...یه پیرزن فسیل هم نشسته تو جمع...خیلی کوچولو موچولو بود..ساندویچ و نوشابه دادیم اخر مراسم..مامان حساب کرده بود هر نفر یکی.. که به همه برسه

یه دفعه دیدم یه خانومی با بچه بغل اومد...دختر عموم دیگه داشت مخش تیلیت میشد از بس میگفتن

-یکی بده به من واسه شوهرم میخوام ببره سر کار

-یکی مگفت چند تا بده شام میخوایم ببریم بیرون..

یکیشون هم میگفت نوشابه چرا سیاهه ..نوشابه زرد بده؟

دختر عمو هم میگفت اینا فکر کردن اومدن رستوران ناسلامتی مولودی بوده..اخه ادم واسه این چیزا میره مراسم...خوبه اصلا حواسشون به مولو.دی هم نبود..نه کلی..نه دستی...مثل مجسمه نشسته بودن...

خلاصه ما به خانومه گفتیم عزیزم..ما به شما دادیم..دختر عمو میگفت...من خودم دادمتعجب..

خانومه هم خیلی راحت جلوی چشم ما..به من دادین..بعد هم اشاره کرد به بچه تو بغلش..یه چهار ماهیش بود...به این ندادین..

در همین حین که ما مشغول صحبت بودیم..دیه دفعه یکی عین جت اومد و رفت...هنوز تو شوک بودیم که دیدیم..پیرزنه که فسیل بود و نمیتونست راه بره..همه بهش جا میدادن..چهار تا ساندویچ و نوشابه رو زد زیر بغلش و رفت

××××××××××××××

یه حاج اقایی بغل خونه خاله اینا بود...خاله میگفت موقع ماه محرم ..پسرش بین کوچه میاستد....

یه بار پدره به پسره یه پارچ پلاستیکی میده...

-بچه برو نذری بگیر...

پسر-مگه ظرف نداریم..سوال

پدر-نه ..همه دیگا ها رو مادرت این چند روز از نذری پر کرده..برو تو این (اشاره به پارچ پلاستیکی) حلیم بگیر بیار.....

یاد یکی از دسوتای مامان افتادم که میخواست بره حرم ام.ام خم ین.ی.

مامان-خانوم...واسه چی میری این همه راه واسه دو روز...دخترت پا به ماهه حالش بده؟

خانوم دوست-خبر نداری..این قدر غذا میدن..همین طور شربت میارن ..میوه میارن.همشم مجانی...

 

/ 9 نظر / 5 بازدید
شهربرفی

سلاااااااااام.خوبی عجیجم . وای خدا ترکیدم از خنده . خیلی باحال بود . ما هم یه نمونه داریم توی فامیل که اونا البته خانوادگی کار می کنن . زن و شو هر و دختر و داماد . نوه ها .کلا خرج غذا و مواد غذایی نمیدن . هر چی هست نذریه .انقدر می خندیم [قهقهه] بیا سر بزن گلم . آپم [ماچ] من برم بخندم به اون پیرزن فسیله[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه]

شهربرفی

راستی من هنوز فلسفه ی این لینک می پسندم و نمی پسندم رو نفهمیدم وآخه من می پسندم ولی وقتی می زنم 1 دونه نمی پسندم ثبت میشه آدمو خجالت زده می کنن [خجالت] به هر حال من می پسندم[نیشخند]

a

[دست][دست][دست][دست] جالب بود بودو قشنگ

a

بازم نمیدونم چرا حس میکنم میشناسمت من و هیچکی بجز تو به فامیلیم صدا نمیکنه

a

نیت کن دارم میرم یه امازاده میخوام برات حاجت بگیرم حاجت روا شدی بهم بگو

a

این روزا آدم کمه!!!!!!!!!!!! اونوقت میگردیم دنبال 313 مرد؟! شیطان بیکاره آدمی نیس تا گولش بزنه دلم برا شیطونایی که مثل آدما لباس پوشیدن میسوزه و برای خودم که موندم لباس شیطانو بپوشم و همرنگ جماعت شم یا نه آدم باشم و شیطان بیکار نباشه

a

یعنی چه

خاموش

چه خاطرات جالبی....................... به من هم سربزن.... خوشحال میشم یاحق