تو را دوست دارم

 

 

این روزها برایم عجیب است..

عجیب ...در میان کسانی هستم که انگار سالهاست میشناسمشان..کسانی که هیچ وابستگی خونی با من ندارن

اما ..این روزها من فقط راضی ام..راضی..از این که تو هستی.

میدانی که اهل پیچیدن روزگار به هم نیستم....

میدانی که دلتنگی هست..بغض هست..اشک هست..اما نمیگذارم مرا پایبندش کند..

میدانی که صبورم..این صبوری را دوست دارم..مگر نه این که هر چیزی حدی دارد..مگر نه این که باید تمامد..انگار دوست دارند دو دستی بچسبند به کاخ ارزوهای دیگران..و ضربه بزنند..چشمهایشان رنگ ادم دارند..اما نگاهشان نه

چه ساده در میان مردمان در پیاده رو ها..چهره ها اشنا هستند..زندگی ..هست عضق هست..همه چیز هست..پس نگذار هر دفعه نوشتهی بالای جزوهایم مرا به فکر فرو ببرد

خدایا سکوتت را دوست دارم..اما کاش گاهی اوقات فریاد باشی..

تسلیم..نباش..فریاد هم نباش..باز هم راضی ام..به همین سکوتت عجیب ..دیوار های رنگ شده ÷یده رو ها مرا به شوق میاورند..دیدن کسانی که دوستشان داشتم..و نمیفهمیدند..نه

عجیب صدای دخترکی که نگاهش میخندد را دوست دارم..اما احساس بودن در جایی که که کسانی باشند که سالها حتی سالها قبل از من خوره این زندگی را داشتند نه

عجیب صدای گفتن دانشجویی که دستی تکان میدهد و میرود مرا به خود جلب میکند اما حرف های مادرم نه

عجیب دوستشان دارم اما قدر لحظه های بودن با تو رانمیفهمند

اه ای زندگی این منم که با تمام پوچی از تو لبریزم..

تو را دوست دارم..

/ 0 نظر / 7 بازدید