لطفا لبخند بزن

سابقه نداره زیاد ظهر ها بخوابم..چون بعد از بیداری سردرد میگیرم...دیگه کل خانواده میدونن.خواب که دست خودم ادم نیست...

خواب دیدم که یه بچه کوچولو تو بغلمه...سرخ و سفید بود..یکمم تپلی..یه سه ماهیش بود..بعد من مینداختمش بالا و پایین...یه دفعه بچه حرف زد...با صدای یه ادم بزرگ...همش دنبال صدا بودم...رو مبل نشسته بودم همه هم بودن..انگار براشون عادی بود..چون من هر چی ازشون میپرسیدن میگفتن..خوب..انگار نه انگار این بچه حرف میزنه..یه دفعه یکیشون گفت ..این که چیزی نیست..ادم ها وقتی میمیرن ..روحشون میره گوشه خونه میایسته همه رو نگاه میکنه...بعد دوباره ارامش برگشت..بچه رو انداختم بالا..اونم معمولی مثل بچه های دیگه بود..از دهنش اب میمومد...دستش و رو هم دخل دهانش برده بود..مثل بچه هایی که دارن دندون در میارن..لثه هاشون خارش داره..به بچه میگفتم..حرف بزن..اما هیچی نمیگفت..عادی بود..مامان صدام زد از خواب پریدم..تازه یادم اومد باید با دوستم بریم کلاس..رفتم زنگ زدم به دوستم..گفت حالم بد شده..دیگه نیا..

تا یه ساعت بعد حالم بد بود..نیمدونم تاثیر این فیلم های مزخرف تلوزیونه..یا چیز دیگه..اخه مامان داشت پنج.کیلومتر تاب بهشت  نگاه میکرد...منم رو مبل خوابم برده بود..

*************

امروز برنامه ماه عسل که پخش شد..لحظه هایی که میرفیتم بیمارستان ام.ام واسه عیادت بابا جلو چشمم رژه رفت..بخش سرطان..با اون پرستارهای بی نظیرش که مثل کوه میمونن..خدا شاهده حتی با ما هم بازی میکردن..بر خلاف تصور خیلی ها ....درسته اون جا پر درده..اما وقتی میرفتیم خواهری که میایستاد همون جا..اما من همه سوراخ سنبه ها رو میگشتم..چون بچه ها رو راه نمیدادن.همه با اسانسور میرفتن..ولی نگهبانه تا منو میدید..میخندید..دیگه از بس میرفتیم و میاومدیم منو میشناخت...لبخند میزد و میگفت نه...ولی من زرنگ تر از این حرف ها بودم..اول میرفتم مینشستم رو صندلی ها..یارو هم اول یکم نگام میکرد.بعد دیگه سرش شلوغ میشد..میرفتم طرف پله ها اضطراری..بعد دقیقا میرفتم توی بخش..قبل از همه اونجا بودم..

واقعا پرستارها و دکتر های اونجا دنیای عجیبی دارن خدا بهشون صبر بده..اون جا بر خلاف انتظارت وقتی میری..همه دارن میخندن...حتی هم اتاقی های بابا که گاهی اوقات اشتباهی میرفتن کمپوت ها رو بر میداشتن و میخوردن..با بچه های هم اتاقی های بابا کلی بازی میکردیم....پرستارها همه بچه ها رو میشناختن..اینا بچه های اقای..این پسر اینه..همش دکتر ها با بیمارها میخندن..همه وقتشون رو اونجا میگذرونن...کلی روحیه میدن..حتی واسه بچه ها زبون در میارن...یادمه داداش خیلی کچولو بود ..جاهای شلوغ هم نمیموند...سر پرستار بخش براش پاستیل خرید بهش داد..چند وقت پیش با مامان تماس گرفت گفت بهش بگو یادت میاد چقدر فوضول بودی..داداشم بهش گفته بود..یادمه پاستیلا رو به عشق پاستیل نشستم..خانومه بازنشسته شده..

خواهری وقتی بهش گفتم چه طوریه..یعنی واقعا این جوریه../گفت نه همه فکر میکنن پرستارها خیلی محکمن در صورتی که این طوری نیست....کسی تو دلشون نیست..میگفت وقتی یه مردی میاد دم اتاق عمل میگه حال بچم چطوره...نمیگه حال زنم چطوره... میایم داخل خانومه قسم میده کیه شوهرم چی گفت ما هم الکی میگیم گفت خانومم چطوره حرفی از بچه نزد...

یا میگفت یه بیماری تو بخش داشتن که قند داشته ..یه پیرمرد مهربون..قند به بدنش سرایت کرده بوده..پاهاش رو قطع کرده بودن..ولی خیلی با روحیه بوده..تا این که فوت میشه..همه پرستارها و همکارهای خواهری اونجا بودن میگفت بچه ها خیلی گریه میکردن..انگار واقعا این اقا که چند هفته این جا بوده فامیلشونه...

واقعا خیلی سخته..تا اسم سر.طان .میاد اولین چیزی که یادم میاد همون پرستار خوشگلیه که وقتی تو بخش میدویدم..اخمهاش رو میکرد تو هم  وقتی که یکم میترسیدم برامون زبون در می اورد

ولی واقعا روحیه خیلی مهمه..همه به شادی احتیاج دارن...

یادمه وقتی بچه بودم..عمل ل.زه.داشتم..ما تو بخش بچه ها بویدم یه دختر دو ساله بود که باباش دستش رو سوزونده بود..ناراحتی روانی داشت...بیمارستان ازش شکایت کرده بود..بچهه حوصلش سر میرفت..حتی مادرها هم روحیه اشون این قدر قوی نبود..مادره بچهه هم بدتر..پرستاره این قدر حوصله داشت..میرفت عروسک ها رو میاورد تو بخش با بچهه بازی میکرد...تا یه وقت انژکت سرم رو باز نکنه...

یا وقتی تنهایی با همه اون بچه ها رفتم خون بدم..یه مرد تپلی بود..اولین بار بود خون میدادم...همش مرده ما رو میذاشت رو وزنه خودش هم میرفت روش تا ما بخنیدم..یا این قدر باهامون حرف میزد نمیدونستیم کی خون گرفت...

یه پسر کوچولو هم تو بخش بود به ما کارونی میگفت ..ماتارونی..اول دبستان رد شده بود..مثلا واسه من کباب میاوردن ..این بچهه عمل داشت...دکتر رفته بود..باید سوپ میخورد..خواهرش بزرگ بود شوهر داشت به خواهرش ..میگفت میری.مثل...برای من چهار تا پرس غذا میگیری ..بعد عملم میدی بخورم.قهر.خواهره هم میگفت باشه..باشه...

یادمه وفقتی دکترش اومد سر بزنه ببینه وضعش چطوره گفت دکتر من فقط از تو یه چیزی میخوام..

دکتر می گفت چی؟

-یه دستکش دکتری..

دکتر هم میگفت واسه چی میخوای..اونم میگفت میخوام توش اب بریزم..بعد انگشتاش رو سوراخ کنم..با گیره وصلش کنم به بند رخت..یه کرسی هم بذارم زیر پام ..شیر بدوشم..خنده

پ.ن. به قول اون فروشگاهی که ته یه پاساژه معروف توی این شهره...یه تصویر یاهو رو زده دم در..لبخندزیرش نوشته وقتی میخوای بیای داخل ..با لبخند بیا..حتی اگه نمیخوای چیزی بخری

بعد که میری دم در...نوشته با لبخند وارد شوید..تا در رو باز میکنی..دختره سلام نمیکنه..اول لبخند میزنه ..یه جو.ری هم میخنده انگار داره با همه وجودش بهت لبخند میزنه...بعد میگه بفرمایید..

تا میرسی به یمزش این قدر حال خوبی داری..که میخوای همه مغازش رو بذاری توی یه گونی و با خودت بار کنی ببری خونه...حتی اگه هیچی پولی ندشاته باشی..یا مغازش خالی باشه

/ 2 نظر / 12 بازدید
نجمه

[گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل]

بانو

خدا همه بیماران رو شفا بده...