دختر لوس

دختر خالهقهر

اه همین یکی رو کم داشتم..وقت تمام.اصلا به جهنم...

یاد حرف دادامش افتادم: من دیگه با این دختره بیرون نمیرم...عصبانیهمش کیفش رو میندازه وسط خیابون.عصبانی.بلند بلند تو خیابون شعر میخونه.عصبانی...میپره جلو ماشینها...عصبانی

خلاصه  با هر زحمتی که بود دختر خاله رو راضی کردم بر گردیم گرچه هنوز قیافش اینجوری بودقهر

وقتی رسیدیم خونه ..باید از یه خیاوبن عریض عبور میکردم..اخه خونه ما جوریه که از سر شهرک تا خیابون اصلی کلی راهه..من هر روز این مسیر رو میرم و میام...انگار قراره بری یه شهر دیگه...این خیابون عریض نه پل عابری داره...نه چراغ قرمزی و نه چیز دیگه ای ...ماشین ها هم به سرعت رد میشن...سالی بیست سی تا تصادف میشه..استرس

منلبخند: صبر کن یکیم خلوت بشه..بعد میریم..

تا به خودم اومد...با دختر خاله وسط خیابون بودیم..ماشین ها هم  هی بوق میزدن....با یه ترس عجیبی از بین ماشین ها عبور کردیم...داشتم از ترس سکته میزدم...خانوم دست منو کشید پرت شدیم وسط خیابوناسترس

خلاصه ننه

اروم اروم شروع به راه رفتن کردیم..که یه دفعه دختره خاله ایستاد....

دختر خالهافسوس: صبر کن.قهر..چقدر راه برمقهر ..خسته  شدم....قهر

منلبخند: خوب باشه..یه خورده میایستیم...بعد میریم..

دختر خالهقهر: من دیگه نمیتونم.قهر.هر وقتی با هر کسی میام بیرون باید برام یه چیزی بخره بخورمقهر..یه ابمیوه ای ...چیزی فکر نکنین من یه دختر بچه رو بردم همرام..نه ایشون بیست سالشونه

من توی دلمکلافه: خوب پس چرا اونجا نگفتی ..حالا که داریم میرسیم تازه یادت اومده....گرچه ..توی بازار هم خبری از اب میوه فروشی..اینا نبود...باید حتما از بازارمی اومدیم بیرون  تا من یه چیزی براش میخریدم

من سعی کردم ارامشم رو حفظ کنم: یکمی طاقت بیار الان میرسیم خونه

دختر خاله: قهر

من:خیله خوب..کلافه.بیا بریم فروشگاه سر خیابون برات یه چیزی بخرم..

با هر چی پول اضافه داشتم براش ابمیوه و این چیزها رو خریدم...

وقتی خورد...راه افتادیم...رسیدیم خونه...کادو رو به مامان دادم.ومامان همون جا بازش کردم و رفت جلو اینه تا امتحانش کنه..خاله هم کادوش رو باز کرده بود...رفتم صورتم رو بشورم شنیدم داشت به مامانش میگفت

-میخواستم برات تا.پ بخرم مژه..اما پول همرام نبود...اصلا هم نگفت از من پول گرفته...منم گفتم باهش حالا مهمونن و این حرفا..گرچه تا حالا هم به رو خودش نیاورده...یاس شب هم هیچی برام نخرید..منم بهش گفتم که عادت ندارم باید حتما باید اب میوه اینا برام بخره

خلاصه هر چی دوست داشت گفت...تعجبالبتنه یه چند تا چیزم گذاشت روشتعجبتازه مامانش روسری مامان رو دیده

مامان دختر خاله: چرا از این برام نخریدی...ناراحت

من تو دلم: خبر نداریدختر کل جیب منو خالی کرده واسه همین

مامان دختر خاله: این همه پول دادی واسه این..

چشمش دنبال روسری مامان بود

از اون طرف هم مامانم براق شد سمتمعصبانی: چرا واسش هیچی نخریدی؟

من: به خدا هیچی نگفت تا رسیدیم سر کوچه گفت/بعدام من تو بازار که یه فروشگاه اغذیه فروشی وجود نداره چه طوری براش اب میوه بخرم..

مامانمتفکر: راست میگی..خوب حالا هیچی نگو...اینا مهمانن

امسال هر کاری کرد نتونست با من بیاد..نیشخند.گرچه دلم خیلی سوخت..اما خوب فکرش رو که میکردم ...نه..نیشخند.نمیشه.نیشخند..حتی لحظه اخر که از مامان اینا جدا شدم  برم خرید بازم میخواستم بگم دختر خاله بیا بیریم...اما دیگه.نیشخندچشمک..

هنوز دوساعت نگذشته بود..که مامان زنگ زد رو گوشیم...

عصبانی-کجایی ..بیا بریم...

بعد هم من بهشون ملحق شدم...بله..قیافه مامان.و خواهری ...دیدنی بود...نیشخند

وقتی رسیدیم...خواهری گفت: اعصابم رو خورد کرد.عصبانی.با هم رفتیم مجتمع خرید.....بهش میگم بریم اینطرف بازار هم بگردیم نشسته کنار سکو رستوران میگه ..نه من عادت ندارم..مثلا امروز میرم فلان پاساز ..روز دیگه دوباره بابا میارم یه پاساز دیگه..خسته میشم....وای چقدر علاف شدیم و این حرفا    

مامان بهش میگه از د.ا.ن.ش. گ.اه چه خبر؟

دخترخااله: دیگه نمیرم...اخه وقتی کلاسهامون تموم میشه فیوز رو خاموش میکنن ..میرن...

تعجب

مامان:متفکر وا دختر..خوب معلومه دیگه پس  چی کار کن..ساعت ا.د.ا.ر.ی. تموم میشه دیگه...


 مامانش اینا که  اومدن به مامانش میگه..اخیش خوب شد تو اومدیقهر..داشتم میپوسیدم.قهر.بعد هم بلند میگه..میدونی که من عادت دارم برم بیرون..

متفکرخدا شاهده مامان همش درگیر این بود واسه بیرون رفتن...رو که نیست...

یا این که مامان اومده....سفره صبحونه رو پهن کنه..میگه خاله چقدر سر و صدا میکنیقهر..من عادت ندارم...قهر از خواب میپرم..اخه کدوم ادمی با صدای سفره پهن کردن بلند میشه.سوال بعد خودش بلند بلند میخنده..در حالی که داداش امتحان دارهتعجب .یا وقتی خانوم داره تی وی میبینه ما جرات نداریم با هم حرف بزنیم..چون قهر میکنه...غذا که میخوره وقتی تموم میشه میگه من عادت ندارم از این چیزها بخورم.قهر..قبلش هر چپی از میپرسی میگه اشکالی نداره...الان هم موقع خداح

/ 1 نظر / 6 بازدید
بانو

عجب رو اعصابه... مامانش اینا چی می کشن از دست این...