کلاس درس

مربای کلاس:استاد...آخدیگه بسه...

هر کسی یه جور اعلام خستگی میکرد...

-بابا ما قراره اینا رو هم بخونین؟

-تو رو خدا استاد.کلافه.خیلی گرمه..

-وای همه کلاس ها تعطیل شدن...کلافهچرا تعطیلمون نمیکنی؟

استاد:نیشخنددیفرانسل و انتگرال برای خودتون مفیده..مگه نمیخواین فردا مهندس بشین؟نیشخند

بچه ها:خمیازهکلافهآخ

نمیدونم چرا هر چی میشه مهندس شدن رو بهانه میکنن..متفکر

استاد:نیشخندالان که به چهره هاتون نگاه میکنم..میبینم..نه به مهندس ها میخورین

چهره بچه ها:خمیازهخمیازهخمیازهوقت تمامابروخمیازه

یکی از بچه ها:استاد...من فقط نمیخوام مهندس بشم...دستی هم در معنویات دارم

البته ایشون در کنار این رشته..قصد دارن به رشته ح.و.زو.ی هم بپردازن..چند تا از بچه ها هم باخبر بودن...پسر مومن و پاکیه..

مربای کلاس: ایشون شیخ بهایی هستن

یکی از بچه ها:لبخند

استاد دوباره شروع به تدریس فرمودن..و نگاهی به چهره مهندسی ما نینداختن...

دیگه رسما ما داشتیم بیهوش میشیدم..که همون اقای یکی از بچه ها گفتن

-استاد..روایت داریم که..بیش از ظرفیت مغز ..حرامه...

استاد:نیشخند

بچه ها با چهره مهندسی:تعجبتعجبمتفکر

حالا همه باهم خندهخندهخندهنیشخندخنده

مربای کلاس: این دفعه دیگه با ما طرف نیستین..با اس.لا.م طرفین

استاد:نیشخندپاشین برین ..کلاس تعطیله..

/ 1 نظر / 10 بازدید