هورا+بچه

نیشخند

دختر عمه کارت عروسی اورده....هورا..بالاخره یه عروسی افتادیم.....تشویقاونم بعد امتحانا...

خدا کنه بتونم برم...مامان میگه شاید نریم..ناراحتاما خوب من چی کار کنم دلم عروسی میخواد..درسته که باید جلوی خودم رو بگیرم که نرقصم..اما خوب عروسیه

یییییییییعنی من پنج ساله عروسی نرفتم...گریهحتی یه نومزدنگ خشک و خالی هم دعوت نشدم..گریهاینقدر دلم میخواد برم عروسییییی...اما خدا رو شکر بعد امتحاناس...از خود راضی

************

امروز وقتی از کلاس برگشتم ..چشمم افتاد به دو تا دختر که رو به روم نشسته بودن داشتن در مورد سریال.س.تا.یش حرف میزدن...این قدر معصوم بودن...پاک...عین کفه دست...یه تیپی هم زده بودن خفن..یاد خودم افتادم...چه روزگاری داشتیم...حیف که زود گذشت...تیپ میزدیم..با دوستان از این پارک به اون پارک از این گالری به اون گالری...از این کتابخونه به اون کتابخونه....

یه مدت هم تفریح منو خواهری شده بود رفتن به مزون عروسیخنده الکی میرفتیم داخل مزون...خواهری میگفت لباس میخواد..تا فروشنده میگفت واسه چه تاریخی..خواهیر هم الکی میگفت مثلا مهر...اونا هم کلی لباس  سفره...و این جور چیزا نشون میدادن...زبان

حتی جاهایی که سفره هیا مخصوصشون رو گذاشته بودن...حتی البوم تست ارایش رو هم میدیدم...چشمکخلاصه همه موزن هیا شهر رو رفتیم..بعضی موقع هم پسر خاله ها رو با خودمون میبردیم بازار..بیچاره ها میترسیدن..همش میگفتن میفهمن..ما هم حرفه ای ..نترس بابانیشخنداخرین بار هم که رفتیم یه دختری میخواست کلاه و شنل یه لباس عروس رو بیاره که زا نربون افتاد و دستش شکست ماهم از صرافتش افتادیمخنثی

ولی خیلی خوش میگذشتخیال باطلهیییییی روزگار چقدر اون موقع شاد تر بودییم...با این که بابا نبود ولی یه جوری میخواستیم خودمون رو بزنیم به کوچه علی چپ تا خونه نریم...چقدر زود میگذره.....پیر شدیم رفت...نه به اون موقع..که یان قدر به خودم میرسیدم ...یک ساعت تا یک  ساعت و نیم جلو ایینه..نه به حالا که حتی ارایش هم نمیکنم میرم دان.شگاه...اون موقع اگه اماده نبودم نمیرفتم بیرون..حتی تا دم در..مهمون که میاومد هم همین طور...خیال باطلاگه یه ذره تیپم به هم میریخت میگفتم من نمیام خودتون برین..امن نمیام

*************

 

امروز مامان یکی از دوستاش رو دیده ..دخترش دو سال پیش عروسی کرد..امسال یه بچه داره..مامان میگفت خانوم دوست گفته...من بیست و چهار ساعت اونجام..این دختره که بچه داری بلد نیست.کلافه..حتی بچشو شیر نمیده.با این که مشکلی نداره....میگه بی خیال مامان بهش شیر خشک میدیم...خانوم دوست هم هی حرص میخوره...کلافهدختره رو دیده بودم...هیجده سالش بود عروسی کرد..وقتی از مامان شنیدم داشتم شاخ در میاوردم...دختره خیلی بچه بود....اونم دخترهای این دوره و زمونه...مثل این که ما خودمونیم هم این سن رو گذروندیم..به همه چی تفریحانه نگاه میکنن...خیال باطلطفلک بچهه حخالا باید با مامانش با هم بزرگ شن..مثل این که پدره هم سنش خیلی کمه...

 

/ 4 نظر / 15 بازدید
علیرضا

سلام دوست خوب من [بغل] بیش از 140 نفر به وبلاگ سیتی - اولین سایت و انجمن تخصصی وبلاگ نویسان ایران پیوستند حالا نوبت توئه که با عضویت در سایت ما رو سرافراز کنی [قلب] پس از عضویت اگر توان مدیریت در انجمن های ما رو دارید با مدیر سایت مکاتبه کنید بدو که منتظرتیم رفیق ! [بغل]

بانو

ایشالله خوشبخت بشن... چرا نمی خوایین برین... حتما برین خوش می گذره... ایشالله عروسی خودت... [لبخند]

چوب کبریت

این قدر حرص نخور یاس پیر میشی خواهر[نیشخند]

چوب کبریت

منم خیلی دلم میخواد برم مزون عروس...ولی جراتش رو ندارم[مغرور]