دلم برای اون لحظه ها تنگ شده

دلم برای اون لحظه ها تنگ شده..

لحظه هایی که  عطر بارون میشد حس کرد..توی شهری که بعد از  رفتن بارون تموم حلزونها میچسبیدن به در و دیوار..و من و همه کسایی که اونجا زندگی میکردیم..تنها دغدغه مون این بود یه وقت صدای حلزون ها رو نشنویم..یکیشون کوچیک بود..یکیشون بزرگ..دیدن اون علف های هرز که گلهای خوشگلی داشتن..دیدن گلهای شماره ای..لادن..که بابا تو باغ کاشته بود..خیسی زمین..نوید این که پاییز می اومد

دلم واسه اون چکمه هایی که مثل چکمه های کلاه قرمزی وبد ولی رنگش قرمز بود..واسه اون ارامشی که داشتیم واسه درختهای توت که زمین رو سیاه کرده بودن..یا درختی که مخفی گاه خودم بود واسه خوندن کتابهام تنگ شده..

 

امروز همون حس رو دارم..حس روزهایی که بارون میاومد و من برخلاف موقع رفتن به مدرسه که میترسیدم دیر برسم این بار موقع برگشتن بدون هول و هراس..این قدر میاستادم تا از سرویس جا بمونم..اونم فقط به خاطر یه شوق که عاشقش بودم..تنها به خاطر این که بوته های  پنبه ..درختهای بید اطراف خیابون..بستنی فروشی که حالا دیگه صاحبش زنده نیست..رو ببیینم..گاهی اوقات با بچه ها که می ایستادیم ..زهرا میگفت..بچه ها سرویس هست..ولی میاین پیاده بریم.پر میشدیم..از ..حس ناب مشترک..

دوست دارم دوباره اون روزهابرگرده..من صورتم رو مثل همین دختر بگیرم مقابل بارون..و حسش کنم..همون بوی پاک رو ..همون اکسیژنی که پر میشدم ازش..

همون شهر زنده ..هون ادمهای که حتی تو بارون هم یه لحظه استپ نمیشدن..

وقتی در رو باز میکردم اروم میرفتم..تا هنوزم این لحظه ها ادامه داشته باشه..وقتی میرسیدم خونه..تازه حس میکردم که خیس شدم..تازه حس میکردم چکمه هام چسبیده به پام و باید بشینم تا یکی بیاد درشون بیاره..اونوقت مامان می اومد

-خسته نباشی..مگه سرویس نیومد؟

-اومد ولی ما پیاده اومدیم..

و پر زا شور میشدم حتی غر زدن های مامان اهمیتی نداشت..خواهری هم همش تو کتاباش بود..میرفتم کنار پنجره..پنجرمون کوچیک بود..ارتفاعش کم بود..خوبی زندگی توی شهر مرطوب همینه...مامان از پشت سرم رد میشد

-چه بارونی میاد..

ولی دوست داشتم..حتی وقتی تند میشد و میخورد به زمین..وقتی کنار بخاری میایستادم تماشا میکردم..اونم با لبخند...حتی شیشه هم یخ میبست..صورتم رو میچسبوندم به شیشه.مامان داد میزد

-نکن بچه..شاید یه پشه ای چیزی روش نشسته باشه..

اما بازم مهم نبود..حس خوبی داشت..بارون که بند می اومد..میدویدم بیرون..هوای بعد بارون هم میچسبید..بازم حلزونا طوری به در چسبیده بودن که اصلا نمیشد در ها رو باز کرد..مامان میگفت نرو بیرون..ولی بابا میگفت یه چیزی بپوش..این یعنی برو...میدوسنتم خودشم عاشق این هواس..

 

داداش کوچولو بود..بهش قول میدادم تا براش بادبادک درست کنم..بعد میبردمش بیرون و تا یه باد میاومد میفرستادیمش هوا..ببا هم میخندید میگفت تا باد ناید شما نمیتونید بفرستینش بالا..این قدر یمدودیم تا یکم بیاد  بالا..یه ذره که یرفت بالا من و داداش ذوق میکردمی..یه عالمه براش حلقه میذاشتم..پشتش رو با اب رنگ چشم و ابرو میکشیدم ..با چکمه هامون میدویدیم..ولی وقتی بمیگشتیم کنده میشده..دوباره از  اول...اگه یکم هم میرفت بالا..یهو میخورد تو یه درخت یا بین بوته ها گیر میکرد ..بعد هم مامان میگفت دیگه بهش دتس نزنین..ما هم تنها ناراحتیمون این بود که بادبادکمون بین شاخه ها گیر کرده..داداش ناراحت بود گیره میکرد بابا هم میگفت اشکال نداره یه بار دیگه سعی میکنی..هر کی از هر جا میاومد میگفت اینجا خوبه..به قول زنعمو خاکش دامن گیره..هر کیبره دیگه نمیره...حتی الان هم ک اونجاس میگه من همه فک و فامیللم اونجاس.ما نمیرم..حتی تابستونها و عیدها..

بعد بارون

قارچهای کنار باغچه میاومدن بیرون..سمی بودن..اما خیلی خوشگل بودن..رنگشون خیلی قشنگ بود..اونوقت پسرهای همسایه میاومدن  تا برن دانشگاه..من روی دو تا زانوهام مینشستم..رد مورچه ه ارو نگاه میکردم..و این قارچ هایی که بعد بارون در می اومدن..کم کم  رنگ زمین به شکل قبل بر میگشت..اما توی چاله چوله های گلی و کنار باغچه ها اب جمع میشد..دیگه مامان وبابا راحت بودن نمیخواست به تموم این درختا و گلها اب بدن..شبنم رو میدیم..این قدر خوشگل بود..خواهر میگفت بیا مثلا این کارتون ها بخوریمشون..فکر کنم شیرین باشه..چند دقیقه بعد هم مامان باید تو خونه ملخ و قورباغه میگرفت...با این که در بسته بود میاومدن داخل..همه عاشق هوای بعد بارون بودن...چه ارامشی داشت..چه ارامشی...

 وقتی اومدیم اینجا رنگ بارون با بوق ماشین ها یکی شده...خیلی وقته بارون نیومده..حتی به قول دختر عمو مصنوعیش..

-همه شهرها ..هواپیما رد کردن ابرها رو بارور کردن..اما اینجا خبری نیست!

اما پایز رودوست دارم..نه واسه این که من و خواهری  و بابا توی این فصل دنیا اومدیم..فقط واسه داشتن همون حسی که گفتم..یعنی بازم تکرار میشه؟؟

/ 1 نظر / 9 بازدید
بهروز و فیروز

نگاهی به وبلاگ انداختیم جالب بود عمو به وي شاپ vshop.eshopfa.biz و دي شاپ dshop.eshopfa.biz ما هم سري بزن عمو موفق باشي